فرشگرد

به معنی رساندن جهان به کمالی است که در آغاز آفرینش و پیش از یورش اهریمن وجود داشته‌است

فرشگرد

به معنی رساندن جهان به کمالی است که در آغاز آفرینش و پیش از یورش اهریمن وجود داشته‌است

فرشگرد

سه قطره است که اثر آن به آسانی از بین نخواهد رفت. اول اثر جوهر قلم بر کاغذ است و بر ذهن خواننده دوم قطره اشک است و سوم قطره خون. با هرکدام که امر بفرمایند برای یاری مولایمان(عج) حاضریم.

۷ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

۰۴
مهر ۹۷

بسم الله الرّحمن الرّحیم

امروز 31 شهریور است.

من دیپلم ریاضی دارم و با سواد ترین فرد فامیلمان محسوب می شوم.

برای همین است که احساس غرور و افتخار می کنم و اول مهر برایم یاد آور روز های خوبی است.

من و خانواده ام در جزیره مینو زندگی میکنیم.

پدرم فارس است و مادرم عرب.

اکثر مردم جزیره مینو عرب هستند و به زبان عربی صحبت میکنند.

پدرم با من زبان فارسی را خوب تمرین کرده و من  فارسی و عربی را به راحتی صحبت میکنم

پدرم میگوید اگر بخواهم در دانشگاه های ایران ادامه تحصیل بدهم باید زبان فارسی صحبت کنم.

برای آخرین بار میخواهم به ساحل مینو برم و با تک تک ماهی ها خدا حافظی کنم

بغض عجیبی دارم

فردا باید مینو و تمام خاطرات کودکی ام را برادران و خواهر کوچکم را و تمام فامیل ها و دوستانم را بگذارم و به دانشگاه آبادان بروم

آه که چه لحظه تلخیست جدایی من از خودم از مینو...

غرق درافکار خودم بودم  که صدایی توجه من را به خودش جلب کرد.

سرم را به دنبال منبع صدا چرخاندم و هواپیمای  غول آسایی را دیدم که به سمت ما می آمد.

مردمی که در کنار ساحل بودند همگی با صدای بلند فریاد میزدند طیاره! طیاره! و آن هواپیمای عظیم را به هم نشان میدادند و هلهله میکردند و کودکان به دنبالش میدویدند.

چیزی نگذشت که صدا هلهله و شادی مردم که از دیدن آن هواپیما بود به صدای فریاد و جیغ و وحشت تبدیل شد. وقتی دیدند که آن هواپیما اولین بمب خود را برسر اداره آموزش و پرورش مینو آزاد کرد.

مردم همگی فریاد میزدند و هرکس دست زن و فرزند خود را میگرفت و به سویی فرار میکرد.

من هم به جهتی که مردم فرار میکردند دویدم و از ساحل دور شدم.

در میان راه چندباری اطرافم خمپاره فرود آمد و افراد زیادی را زخمی کرد و کودکان و زنان زیادی را کشت.

همچنان که فرار میکردم تابلو بهداری مینو نظر من را به خودش جلب کرد.

فکر کردم پناهگاه خوبی است تا مجروحین را به آنجا منتقل کنیم.

چند نفری را که زخمی شده بودند به آنجا منتقل کردم و فریاد میزدم که بیاید داخل اینجا امنه.

البته اونجا بهداری نبود.

قرار بود بهداری بشه ولی در حال حاظر یک ساختمان نیمه کاره بود که موقتا سپاه مینو در آنها مستقر بود.

یکسری کمک های اولیه پیدا کردم و بین زخمی ها تقسیم کردم که با اونها زخمهاشون رو موقتا ببندند.

در همین بین چشمم به یک بیسیم خود.

نمی دونستم که چطوری کار میکنه.

مثل تلفن گوشی بیسیم را گرفتم و به گوشم نزدیک کردم.

صدایی شنیده میشد انگار کسی پشت خط بود.

کسی میگفت :

محمد ، عراقی ها خیلی زیادن نمیتونیم مقاومت کنیم تسلیحات نداریم.

در جواب هم یکی سعی داشت که او را آرام کند و میگفت ،  برادر مصطفی ، هر جور شده خط رو حفظ کنید ، چند تا نیرو تازه نفس توی راه اند. مقاومت کنید.

و من بودم که داد میزدم کمک کنید ما اینجاییم جزیره مینو ساختمان بهداری کلی مجروح و زخمی داریم یکی کمک کنه صدای منو میشنوید ؟

و فقط صدای فش فش از بیسیم می آمد.

همین طور که منتظر جواب کمک بودم انگار همان مصطفی بود که میگفت.

برادر محمد. دیدار به قیامت . الوداع . الوداع...

و محمد جهان آرا بود که آن روز پشت بیسیم برای هم رزم شهیدش گریه میکرد و فقط من بودم که صدای گریه جهان آرای قهرمان را شنیدم.

جهان آرایی که دست خالی و با سلاح ایمان جلو سی و دو کشور متحد و تا دندان مسلح ایستاد و از خاکمان دفاع کرد


۵ نظر ۰۴ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۰
سوشیانت
۰۹
مرداد ۹۷
۷ نظر ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۵
سوشیانت
۰۹
مرداد ۹۷

بسم الله الرّحمن الرّحیم

تمام ماجرا ها و شخصیت ها واقعی هستند. به تمام کسانی که منو میشناسند میگویم نیاز به ترحم هیچ کس ندارم.


زهرا یعنی واقعا هیچ راهی نداره؟

نه علی واقعا هیچ راهی نداره. بابام مخالف اومدن من به تهرانه اگه بخاد همینطوری هم پیش بره همه چیو به هم میزنه.

زهرا ... ولی میدونی که من دوستت دارم.

آره میدونم دوستم داری ولی نه بیشتر از دانشگات. دارن صدام میکنند باید برم. فعلا بای.

یعنی چیکار کنم؟ خدایا آخه چرا اینطوری شد؟

سه سال تمام درس خوندم زحمت کشیدم حالا که به اونجایی که دوست دارم رسیدم باید ولش کنم برم؟ همش همین؟

ولی من مردم یک مرد هیچ وقت جا نمی زنه.

فردا میرم پیش رئیس برای درخواست انتقالی.

استاد مقیمیان توی دفتر رئیس بودند و داشند صحبت میکردند.

من دم در ایستاده بودم و متظر بودم تا صحبتشان تموم بشه و من وارد بشم.

بالا خره دکتر مقیمیان از مدیر خداحافظی کرد و منم تونستم برم پیش مدیر.

موضوع رو با ایشون مطرح کردم. مدیرگفت :

متوجهی داری چه موقعیتی و چه آینده ای رو از دست میدی؟

گفتم آره میدونم ولی چاره چیه؟دوستش دارم بین دانشگاه شریف و نامزدم باید یکی رو انتخاب کنم.

بالاخره بعد از کلی اصرار موافقت کردند با انتقالی من.

قرار شد از شنبه در دانشگاه شاهرود ادامه تحصیل بدم.

وقتی داشتم برای آخرین بار از در دانشگاه شریف خارج میشدم یک بغض عجیبی منو گرفت.

یکسال پیش با کلی خوشحالی وارد این دانشگاه شده بودم که از آرزو های نوجونیم بود و الان به همین سادگی دارم از دستش میدم.

بغضم ترکید ولی گریه نکردم خودمو نگه داشتم.

رفتم خوابگاه. جواد روی تختش دراز کشیده بود و موبایل رو بالای سرش نگه داشته بود و داشت فیلم طنز نگاه میکرد .

به جواد سلام کردم و شروع کردم به جمع کردن وسایلم.

ساکم رو پر کرده بودم و تمام کارای دانشگاه رو هم انجام داده بودم ولی کسی از رفتن من خبر نداشت.

به جواد گفتم من دارم میرم داداش بدی خوبی دیدی حلال کن.

اونم همین طور که داشت به مویایلش نگاه میکرد گفت باش خدا به همراهت.

فکر کنم متوجه نشد که برای همیشه دارم میرم.

از بقیه بچه ها هم خدا حافظی نکردم و ظهر همون روز  بعد از نماز رفتم ترمینال و به سمت دامغان حرکت کردم.

توی راه وقتی داشتم از تهران دور میشدم. حس فرزندی رو داشتم که میخاست از مادرش برای اولین بار جدا بشه.

همه خاظرات خوش این یکسال برام مرور شد و دیگه طاقت نیاوردم و اشکام سرازیر شد.

خیلی زود به دامغان رسیدیم.انگاه مسیر هم میخاست منو از رویای همیشگیم دور کنه.

میدان امام حسین دامغان پیاده شدم. چند نفر رو دیدم که به استقبال دیگر مسافرا اومده بودند ولی هیچ کس از اومدن من هم خبر نداشت.

تاکسی گرفتم و رفتم خونه. نمی خواستم از اهالی کسی از انتقالی من باخبر بشه.

کلید نداشتم.زنگ زدم.

مادرم آیفون رو برداشت. گفت علی تویی؟ گفتم آره پس میخواستی کی باشه؟

رفتم داخل ولی هنوز هیچ کس درباره کاری که کردم خبر نداشت.

شب موقع شام همه جمع بودند. پدر و مادر و من و سعید برادر کوچکم.

خیلی سخت بود گفتنش ولی بهترین موقعیت رو همین الان دونستم.

گفتم: بابا میدونی که پدر زهرا چی گفته؟

گفت آره

گفتم منم تصمیمم رو گرفتم. انتقالی گرفتم.

بابام چیزی نگفت.

گفتم اومدم دانشگاه شاهرود که نزدیکتر باشم و هروز برم و بیام.

بابام گفت الان که هر غلطی دوست داشتی کردی از من نظر میخوای؟ مگه اون موقع که گفتی زهرا حاج ممد رو دوست دارم از من و مادرت نظر خواستی؟ الانم انتظار کمک مالی نداشته باش از پول خبری نیست. 

منم گفتم اصلا فهمیدید من چی گفتم؟ کی پول خواست حالا؟ لباسم رو پوشیدم و از خونه رفتم بیرون.

صدای مادرم رو شنید که میگفت علی کجا میری وایستا شامتو بخور و صدای پدرم هم شنیدم که میگفت بزار بره هر غلطی میخواد بکنه.

خیلی از دست خانوادم دل خور بودم. خیابون ها خلوط بود و نسیم خنکی می وزید.

توی راه خونه حاج ممد بودم. تا وقت رسیدن هزار حرف برای گفتن آماده کردم.

رو به روی در خانه ایستادم.

صدای برخورد قاشق و بشقاب از پنجره شنیده میشد. صبر کردم تا از سر سفره بلند بشن و بعد زنگ بزنم.

صدا قطع شد و فهمیدم که غذا خوردنشون تموم شده.

دستم رو روی زنگ گذاشتم ولی فشار ندادم.

گفتم بهتره اول زنگ بزنم به زهرا.

به موبایل زهرا زنگ زدم رد تماس داد و پیامک زد الان نمی تونم صحبت کنم باهات تماس میگیرم.

زنگ زدم در خونه شون.

از پنجره صای حاج ممد شنیده میشد که میگفت یعنی کیه این وقت شب.

اومد دم آیفون و گفت کیه؟

گفتم سلام حاجی خوب هستید خانواده خوب هستند؟ علی هستم. ممکنه به زهرا بگید یک لحظه بیاد دم در ؟

گفت به به سلام علی اقا اتفاقا خوب شد اومدی بفرمایید بالا کارتم دارم.

رفتم داخل خونه و حاج خانوم به استقبال من اومد و گفت بفر مایید بنشینید الان حاج آقا هم میاد.

نشتم روی مبل و چند لحظ بعد حاجی با شلوار مجلسی و یک پیراهن که دکمه های اونو نبسته بود وارد شد. 

گفت خوب علی جان رسیدن بخیر کی اومدی؟

گفتم همین غروبی.

گفت سریع میرم سر اصل مطلب  ببین علی آقا من شما رو خیلی دوست دارم ولی خودتم میدونی با این وضعیت که شما تهران هستید و دو هفته یکبار میاید دامغان...

هرفشو قطع کردم و گفتم برای همین قضیه خدمت رسیدم.

همین امروز کارای انتقالی رو انجام دادم اومدم دانشگاه شاهرود.

اینجای بحث مثل اینکه برای حاج خانم هم جالب شده بود.

اونم اومد کنار حاج ممد نشست و شروع کرد به گوش دادن.

حاج ممد گفت حالا خیلی بهتر شد که امدی شاهرود ولی مشکل فقط همین نیست.

گفت الان شما یک سال درس خوندی تازه سه سال دیگه هم درس بخونی مهندسیتو میگیری.

بعدشم دوسال سربازی وقت میگیره و یک سال هم دنبال کار بگردی تا پول جور کنی و روی پای خودت وایستی و خونه و ماشین بگیری راحت ده سال دیگه طول میکشه. اونوقت میخواید تا ده سال دیگه همینطور اسمتون روی همدیگه باشه؟

خیلی انگار یک دریا آب یخ روی سرم خالی کرده باشند.

گفتم این چه حرفیه حاجی.معلومه که نه.

الان دارم روی یک پروژه کار میکنم اون پروژم که آماده بشه با پولش هم خونه میخرم هم بهترین ماشین.

حاج خانم هم گفت یعنی باید تا کی صبر کنیم تا پروژه شما آماده بشه.؟

گفتم نگران نباشید حتما تا همین یکی دوسال دیگه همه کارها انجام میشه.خودم فکراشو کردم تازشم همین الان کلی شرکت هستند که برای نقشه کشی و کارای مختلف میان به من کار میسپرند ولی من وقت ندارم همشونو انجام بدم.

حاجی گفت به هرحال تا اون موقع که شما بتونید روی پای خودتون وایستید بهتره که رفت و آمدتون رو کمتر کنید.

دنیا روی سرم خراب شد.تا آخر آخر صحبت خودمو حقظ کردم و مسلط به همه چیز نشون دادم و به زور لبخند میزدم.

وقتی از در خانه خارج شدم و برای استقبالم تا دم درخانه آمدند و وارد حیاط شدم.

در حیاط رو بستم و این شعر مثل بغضی بود که داشت سینه ام را میشکافت زیر لب گفتم:

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من    ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت.

این را گفتم و خودم رو از شر لبخند زجر آور راحت کردم.

موبایلم رو در آوردم در بین مخاطبین اسمشو پیدا کردم و از زهرا جونم به زهرای خالی تغییر دادم و بعدش براش پیام فرستادم همین؟

با خودم گفتم من خیلی قوی تر از این حرفام و تازه این اولشه.

نزدیک خونشون یک پارک بود پارک ملت قدیمی ترین پارک دامغان که به سرو های بلندش معروف بود.

یک صندلی در تاریک ترین جای پارک و کم رفت و آمد ترین جای پارک پیدا کردم و خاستم یکم تو حال خودم باشم.

افراد زیادی اونجا بودن جونایی که دم به دقیقه سیگار میکشیدند. باخودم میگفتم یعنی اینا بد بخت تر از منم هستند؟

تا صبح خونه نرفتم وتوی تاریکی پارک نشسته بودم و به این فکر میکردم که یک چیزی اختراع کنم و یا یک روش پولدار شدن پیدا کنم و این مشکلات همش حل بشه.

۰ نظر ۰۹ مرداد ۹۷ ، ۱۵:۴۶
سوشیانت
۲۹
تیر ۹۷

بسم الله الرّحمن الرّحیم

از بایزید بسطامی پرسیدند این مقامات که تو داری را چگونه به دست آورده ای؟ 

گفت در نیمه شبی زمستانی مادرم از خواب بیدار شد و از من طلب آب کرد.

از خواب برخواستم تا برای مادرم آب مهیا کنم.

به سراغ خمره آب رفتم و دیدم که ابی در آن نیست.

پس کوزه ای برداشتم و به سمت رود خانه روانه شدم.

کوز را آب کردم و باز گشتم و به اتاق مادر وارد شدم و او را در حال خواب دیدم.

گفتم همینگونه میمانم تا بیدار شود و آب به او برسانم.

پس از ساعتی دو باره از خواب بیدار شد و من به او آب دادم همان موقع مرا دعایی فرمود که به سبب آن دعا این همه مقامات خدای تعالی برایم ارزانی داشته است.


     یادم میاد چهارده پانزده سال بیشتر نداشتم که توی یکی از این کتاب های عرفانی این حکایت رو خونده بودم.

گذشت و بعد از مدتی توی تابستان نصفه شب بابام بهم گفت علی بلند شو یکم آب برام بیار.

اولش گفتم خودمو به خواب بزنم و بگم نشنیدم ولی بعدش یاد این حکایت از بسطامی افتادم.

بلند شدم و رفتم آشپز خونه یک لیوان آب از شیر پر کردم و خواستم برای بابام ببرم که بازم یاد آن موقع افتادم که بایزید رفت از سر چشمه آب آورد.

برای همین یک پارچ از شیر آب کردم و توش یخ انداختم و صبر کردم خنک بشه و آب خنک برای بابام ببرم.

دیگه همه چیز برای کسب مقامات آماده شده بود این رو وقتی فهمیدم که به اتاق بابام رفتم و دیدیم خوابش برده.

منم به تقلید از بایزید بالای سر بابام ایستادم تا وقتی که از خواب بیدار شد بهش آب بدم.

چشمتون روز بد نبینه همونطور که بالای سر بابام ایستاده بودم بعد از یک ربع پارچ آب یخ کج شد و مقدار زیادی آب ریخت درست روی صورت بابام.

بابام به صورت خیلی وحشتناکی داد زد و از خواب پرید .

فکر کرد از قصد آب آوردم نصفه شبی ریختم رو صورتش.

یک کتک مفصل و کلی فوحش هم خوردیم. در پی دعای مادر بودیم که به نفرین پدر منجر شد.

این گونه بود که ما به این مقام رسیدیم.

باشد که رستگار شوید.

۱۰ نظر ۲۹ تیر ۹۷ ، ۱۷:۰۹
سوشیانت
۲۷
تیر ۹۷

بسم الله الرّحمن الرّحیم

مورّخان میگویند اولین قومی که در روی زمین با هم متحد شدند و تشکیل حکومت دادند مردمانی در سرزمین مُور بودند.

پادشاهان مور مَامور نام داشتند و مردم آنها را فرستادگان خداوند می دانستند  و اعتقاد داشتند که هرکس از سخنان آنها سرپیچی کند تبدیل به حیوان میشود.

مامور ها قدرتمند ترین و باهوش ترین مردم قوم بودند که هر مامور قبل از مرگش مامور جانشین را تعیین میکرد.

مامور دوم در حکومت خود مردم را به رعایت کردن چهار قانون ملزم داشت.

اول آنکه هیچگاه دروغ نگویند.

دوم آنکه هیچ کس از اهل مور حق ندارد فردی دیگری از اهل مور را بکشد.

قانون سوم بنا بر قانون دوم هیچ کس حق خود کشی هم ندارد.

قانون چهارم آنکه هیچ کس حق ندارد مالی را بدون اجازه صاحبش آن را تصاحب کند.

در آن زمان به دستور مامور دوم مجمعی هم تاسیس شده بود که بر اجرای قوانین نظارت کند و بین مردم اگر اختلافی افتاد حکم رانی کند.

اگر بین دو نفر بر سر موضوعی اختلاف پیش می آمد آن مجمع مردم را در مکانی به نام دادگاه جمع میکرد و به هردو نفر که باهم اختلاف داشتند ماده ای می دادند تا بخورند. نام آن ماده قسم بود و مردم باور داشتند که اگر دو نفر قسم بخورند فقط آن کس که راست می گوید زنده می ماند و اگر هردویشان زنده ماندند دوباره قسم میخورند و اگر هردوشان مردند یعنی هردو آنها دروغ میگفتند.

تا زمان مامور سوم سرزمین مور آباد ترین و زیبا ترین سرزمین دنیا بود مردم مور شادترین و مهربان ترین مردم دنیا بودند.

روز به روز بر جمعیت سرزمین مور افزوده میشد و علوم و فنون جدید را کشف میکردند و برای اولین بار آنها بودند که مواد غذایی را انبار کردند.

سالی که مامور چهارم بعد از مامور سوم به حکومت رسید زمستان سخت و طولانی بر سراسر زمین حاکم شد.

بسیاری از حیوانات مردند و گیاهان خوراکی ازبین رفتند و مردمان سرزمین های دیگر از شدت گرسنگی به مردمان مور پناه آوردند.

موری ها که از تمام شدن ذخیره غذایی خود تا پایان زمستان هراس داشتند از دادن غذا به دیگر مردمان خود داری کردند مردمان سرزمین های اطراف تصمیم گرفتند با زور غذای مورد نیاز خود را از موری ها بگیرند این بود که اولین جنگ تاریخ در گرفت.

موری ها که مردمانی مرفه بودند و تمام عمر در آسایش زندگی کردند نتوانستد در برابر مهاجمان از انبار های خود دفاع کنند و مجبور به تقسیم غذا بین خودشان و مهاجمان شدند تا در عوض فنون  جنگیدن را از آنان یاد بگیرند.

چندی نگذشت که موری ها مجهز به سلاح های پیشرفته زمان خود شدند و مردمانی جنگاور و دلیر تربیت کردند.

مور چهارم که سپاه قدرتمندی به قصد دفاع از سرزمین خود فراهم آورده بود در صدد انتقام گرفتن از مهاجمان شد و به سرزمین های اطراف حمله کرد.

در حقیقت هیچ مانعی در برابر او وجود نداشت.هیچ حکوکتی در جهان بجز حکومت مردمان مور وجود نداشت که با آنها مخالفت کند.

مامور چهارم با لشکری متشکل از هزاران نفر سرباز آموزش دیده  به قبایل سرزمین های مجاور که به ندرت تعداد افراد قبلیه به صد نفر می رسید حمله میکرد. و به آنها میگفت حالا سرزمین شما جزوی از سرزمین مورها خواهد بود و از این به بعد ار ساله باید حیوان و یا غذایی را به حکومت مور پرداخت کنند.

سران قبلیه منظور مامور را نمی فهمیدند . یعنی چه که سرزمین شما جزو سرزمین های مور شده است و اصلا برای آنها مهم نبود که سرزمین آنها جزو کدام سرزمین باشد ولی برای حفظ جان خودشان مجبور بودند که بپزیرند هر ساله کالایی را برای مامور چهارم پیشکش کنند.

لشکریان مامور چهارم به هر قبلیه ای میرسیدند اگر افراد قبلیه مقاومت میکردند همه افراد قبلیه زن و مرد و کودک و پیر را می کشتند وگر راضی میشدند باید هرساله غذا های خود را با مامور چهارم شریک شوند.

این گونه بود که بعد از چهار سال سربازان مامور چهارم تمام دنیا آن روزها را فتح کرده بودند و وقت آن رسیده بود که به خانه های خود برگردند و تا همیشه از غذا هایی که برایشان می فرستاند استفاده کنند و خوشگذرانی کنند.

اما این گونه نگذشت .

رئسای قبایل نزدیک به هم با هم متحد شدند که برای حکومت مور غذا نفرستند و این گونه بود که هرچند قبلیه باهم تشکیل یک اتحاد را دادند و علیه حکومت مور ها قیام کردند و آنها حتی اجازه نمی دادند که اتحاد های دیگر قبایل هم به سرزمین آنها نزدیک شوند زیرا گمان میکردند همه آنها مانند موریان قصد گرفتن غذا هایشان را دارند و این گونه بود که اتحادها برای خود مرزی را مشخص کردند که هرکس اگر بدون اجازه  از این مرز ها وارد شود کشته میشود.

این گونه بود که مرز بندی های اولیه کشور های جهان شکل گرفت.

به امید آن روزی که همه مرز ها از بین برود و مردم مثل اول درکنار هم روی این زمین پهناور زندگی کنند.

۹ نظر ۲۷ تیر ۹۷ ، ۰۸:۰۶
سوشیانت
۲۴
تیر ۹۷

بسم الله الرّحمن الرّحیم

ساعت شیش و بیست و نه  دقیقه صبح بود آلارم ساعت رو که برای 6:30 تنظیم کرده بودم خاموش کردم.

دیشب اصلا نخوابیده بودم و همش فکرم مشغول بود.

یعنی میشه امروز ؟

از تخت خواب بلند شدم و بعد از شستن دست وصورت دوباره به اتاق برگشتم ساعت شیش و چهل دقیقه صبح بود.

مهرناز هنوز خواب بود. خاستم بیدارش کنم باخودم گفتم بیخیال به اون چیکار دارم خودم صبحانه درست میکنم.

رفتم توی آشپزخونه و کتری آب رو گذاشتم سر گاز و تابه کوچیک رو گذاشتم روی گاز و زیرشو روشن کردم با شعله کم 

یکم روغن ریختم توی تابه و رفتم سر یخچال تا تخم مرغ بردارم. همین که دستم به دستگیره یخچال خورد یادم افتاد که دیروز مهرناز بهم گفته بود که تخم مرغ بخرم ولی چون گرون بود بهش گفتم یادم رفت بخرم.

برگشتم زیر تابه رو خاموش کردم.

سر میز نشسته بودم و داشتم کره هارو میریختم تو عسلها و می خوردم که دیدم مهرناز خواب آلود آمد تو آشپز خونه.

سلام کرد جواب دادم بعدش گفت چرا بیدارم نکردی؟ گفتم عزیزم تو خیلی کار میکنی باید یکم استراحت کنی (:

فکر کرد دارم مسخرش میکنم بهم گفت خیلی بد جنسی. 

مهرناز گفت امروز ساعت چند باید بری برای مصاحبه؟

منم خیلی بیتفاوت گفتم اِاِاِ مگه امروز مصاحبه دارم؟یادم نبود اصلا. نمیدونم فکر کنم هشت.

گفت خوش به حالت تو که اصلا نگران نیستی ولی من خیلی نگرانتم علی مطمئنی قبولت میکنن؟

من که توی دلم غوغا بود دیشب هزار جور فکر کرده بودم که اگه این سوال رو پرسید چطوری جواب بدم.

گفتم آره بابا مگه از من بهترم پیدا میکنند؟ تازه اگه من نرم مصاحبه خودشون میان آدرسمو پیدا میکنند و باهام قرار داد مینویسند.

مهرناز خندید و فکر کنم متوجه شد دارم سر کارش میزارم.

ساعت شیش و چهل و نه دقیقه بود از سر میز صبحانه بلند شدم پیشانی مهرناز رو بوسیدم و گفتم اصلا نگران نباش همه چیز تحت کنترل منه.

کت و شلواری که روز قبل از اتو شویی گرفته بودم رو پوشیدم و موهامو شانه کردم. چشمم به شیشه عطر روی میز افتاد خیلی خوشحال شدم که مهرناز برای روز مصاحبه کاریم برام عطر هدیه گرفته.

به فکرم رسید که عطر بزنم ولی با خودم گفتم نه بهتره عطر رو ببرم با خودم و قبل از مصاحبه بزنم.

کفشای واکس زده و تمیز رو از جا کفشی بیرون آوردم و  دیدم که مهرناز با یک قرآن برای بدرقم آمده.

دستش رو گرفتم و بهش گفتم که واقعا ممنونم که به فکر من هستی خیلی دوستت دارم.

مهرناز لبخند زیبایی زد و گفت از زیر قرآن ردشو حتما موفق میشی.

از زیر قرآن رد شدم و خیلی آروم از راه پله آپارتمان رفتم پایین ساعت شش و پنجاه و نه دقیقه بود و اگه زیادی لفتش میدادم ساعت هفت با مدیر ساختمون رو به رو میشدم که طبق معمول شارژ عقب افتاده رو یاد آوری میکرد و اول صبحی حالمو میگرفت.

سوار ماشین شدم دقیق ساعت هفت و چهل و نه دقیقه رسیدم به شرکت پویا فناوران. همون جایی که قرار بود مصاحبه بدم.

به نظر خیلی خلوت میومد و پارکینک تقریبا خالی بود.بجز یک ماشین پیکان قدیمی و یک پراید هاچ بک.

یک گوشه ای توی پارکینگ ماشین رو پارک کردم. توی آینه وسط ماشین خودم رو نگاه کردم و یک دستی به موهام کشیدم و یاد عطری که مهرناز برام خریده بود افتادم.

عطر رو در آوردم چه حس خوبی داشتم خیلی خوبه که یکی باشه که همیشه به یادت باشه.

عطر رو در فاصله مناسب گرفتم و فشار دادم. اوه اوه اوه چشمتون روز بد نبینه عطر زنونه بود.

وای که تمام عالم رو سرم خراب شده بود.

حالا چیکار باید کنم؟ الان آبروم میره؟ بو گیر ماشین رو برداشتم و مالیدم همون جایی که عطر زده بودم که شاید بوهاشون قاطی بشه و بوی عطر زنونه کمتر بشه. از هیچی بهتر بود ولی هنوزم بوی عطر میدادم.

نفس عمیق کشیدم و با اعتماد به نفس کامل از ماشین پیاده شدم و به خودم گفتم تو میتونی.

سوار آسانسور شدم کلید طبقه سوم رو که نوشته بود کار گزینی انتخاب کردم.

دوبار با نوک انگشت اشاره به در زدم و یک خانومی با صدای خیلی زنانه و نازک گفت بفرمایید.

همزمان با بفرمایید من وارد اتاق شدم. در اتاق روبه روی یک میز باز میشد که پشت آن یک خانمی نشسته بودند که صداشون حد اقل ده سال جوان تر از خودشون نشون میداد سلام کردم و بوی عطر زنانه ای به مشامم خورد.

خودم رو تسکین میدادم که اینجا پره بوی عطر زنانه هست و اصلا کسی متوجه عطر من نمیشه.

خانم منشی گفتند شما برای مصاحبه آمدید؟ گفتم بله.گفت یکم زود آمدید ولی جناب سلطانی توی دفترشون هستند صبر کنید هماهنگ کنم بعد وارد بشید.

بعد از هماهنگی من به عنوان اولین کسی که مصاحبه میکنه وارد اتاق شدم.

آقای سلطانی جوان بیست و نه ساله و خیلی خوش برخوردی بودند البته شبیه بیست و نه ساله ها بودند نمیدونم شایدم نبودند.

به هرحال با اعتماد به نفس کامل به تمام سوالات جواب دادم و هیچ کدوم از سوالاتی که آماده کرده بودم رو نپرسید.

دو تا فرم تشریحی هرکدوم یک صفحه دو رو پر کرده بودم و به سی سوال جناب سلطانی جواب داده بودم و دهنم خشک شده بود. سلطانی با لبخند خیلی ملایمی به بنده گفتند شما استخدام شدید و از فردا رسما کارمند شرکت ما هستید و ساعت هفت و بیست و نه دقیقه باید در شرکت حاضر باشید چون هفت و سی دقیقه کار شروع میشه.

انقدر خوشحال بودم که نزدیک بود از خوشحالی داد بزنم ولی نباید خوشحالیم رو خیلی نشون میدادم. با لبخند بهشون پاسخ دادم و گفتم امیدوارم بتونم کارمند خوبی برای شرکت شما باشم.

یک نگاه به ساعت دیواری کردم دیدم ساعت نه و پنجاه و نه دقیقه هست. وای که چقدر زمان زود گذشت.

آقای سلطانی نگاه منو دنبال کردند و به ساعت نگاه کردند و گفتند اوه ساعت دهه. شما رو دعوت میکنم تا دوتایی صبحانه بخوریم و یک گپی هم با هم بزنیم.

انتظار صبحانه رو نداشتم. سلطانی از جاش بلند شد و به سمت در رفت گفت شما هم اگه میخاید میتونید بیاید دستتون رو بشورید. منم گفتم بله البته به سمت سرویس بهداشتی رفتیم.

توی سالن دیدیم که دونفر دیگه هم نشسته بودند و فکر کنم که برای مصاحبه آمده بودند و توی دلم بهشون گفتم وقتتون رو تلف نکنید من استخدام شدم.

دستامونو شستیم و رفتیم دوتایی به سالن غذاخوری شرکت.

یک سالن بود و جمعیتی حدود پنجاه نفر از کارکنان که برای صرف صبحانه آمده بودند. روی میز ها فلاکس های سبز رنگ بود که برای چایی قرار داده بودند و سبد های نان  و نمکدان هایی که کنار فلاکس ها چیده شده بودند.. من رو به روی سلطانی نشسته بودم و یک خدمتکار برامون صبحانه آورد. خدمتکار برامون ظرفهایی رو آورد که توی اونها تخم مرغ نیمرو بود و یک مقداری سبزی و پیاز. با تعارف سلطانی شروع کردیم به خورن صبحانه.

طبق عادت نمک دون رو برداشتم و ریختم روی تخم مرغ.

لقمه اول رو خوردم و دیدم که اوه اوه فکر کنم خیلی نمک ریخته بودم. شور شده بود.

به هر سختی که بود آبرو داری کردم و تا لقمه آخرش خوردم.

بعدش باهم بلند شدیم که به اتاق کار برگردیم. وقتی از در سالن خارج شدیم سلطانی منو کشید کنار و گفت.

ببینید جناب حسین غلامی تمام مدتی که داشتید صبحانه میخوردید بنده شما رو تحت نظر گرفته بودم و نظرم نسبت به شما عوض شده فکر نمی کنم شما برای همکاری با ما مناسب باشید. من فکر میکنم شما زود قضاوت میکنید  چون قبل از اینکه اون غذا رو بچشید بهش نمک زدید و اشتباهاتتون رو نمیپزیرید چون نخواستید اشتباهتون بپزیرید و برای اینکه همه چیز رو عادی جلوه بدید تا آخر اون نیمرو شور رو خوردید.

اون همه نمکی که خورده بودم فشارم رفته بود بالا باشنیدن این خبر فشارم افتاد پایین و این تغییر فشار باعث شده بود دیگه هیچی حالیم نمی شد. همه سیاه شده بود برام خیلی بد ضد حال خورده بودم.

رفتم خونه غرورم اجازه میداد بگم رد شدم. به مهرناز گفتم اون عطری که برام خریده بودی زنونه بود برای همین ردم کردن.

گفت من برات عطر نخریده بودم؟

آها اون عطر رو میگی هواست کجاست فردا روز مادره برا مامانت هدیه گرفته بودم چرا استفادش کردی؟

هیچی دیگه قضیه رو اینجوری ماس مالی کردم.

۹ نظر ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۹
سوشیانت
۲۴
تیر ۹۷

بسم الله الرّحمن الرّحیم

داستان هایی که برایتان می نویسم برایم اتفاق افتاده است.

یا در دنیای خیال یا در دنیای واقعی.

البته فرقی نمی کند ها ولی من دنیای خیال را بیشتر دوست دارم.

دست و بالت باز است و قدرت مطلق تو هستی. توی کل عالم فقط خدا و انسان ها هستند که میتوانند خلق کنند.

خداوند هر چه بخواهد خلق میکند ماهم هرچه بخواهیم خلق میکنیم اما در خیال.

بعد از آز تمام ساخته های عالم منظم کردن مواد است نه خلق آنها.

علی حسین غلامی


آرشیو داستان ها:

داستان های کوتاه:                    داستان های دنباله دار:

شماره یک نمک خیلی بده             شرم است در آسایش و از پای نشستن

پنج روز عشق                              قسمت اول

فاتح جهان                                  مرد به جای گریه اش سیگار می خواهد فقط...

هرچه دارم از دعای مادر است        قسمت اول

۰ نظر ۲۴ تیر ۹۷ ، ۲۱:۱۷
سوشیانت